Chicago Booth 4

10/16/2011

Rally in Chicago, IL against corporates greed

October 7th, 2011, around 6 pm, Chicago downtown, IL
People were shouting “We are the 90 percent” and “Tax got bailed out, We got sold out”
























CHICAGO BOOTH 3

06/14/2011

ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که وارد اورژانس Cook County hospital واقع در غرب شیکاگو شدم. دو هفته ای بود عضلات سمت راست سینه ام درد می کرد، می خواستم یه چک آپ بکنم. گفته بودند اگه به اورژانس این بیمارستان مراجعه کنی همه چیز مجانی خواهد بود، فقط یه پنج شش ساعتی تو صف باید بمونی. من هم چون بیمه نداشتم و حدس می زدم این چک آپ چهارصد- پنصد دلار برام هزینه خواهد داشت رفتم جلو. لپ تاپم و یه مقدار خوراکی توی کولم گذاشتم و راه افتادم. به محض ورود و پذیرش توسط یک آقای اهل آمریکای جنوبی رفتم ایستگاه بعدی. در اون ایستگاه یه خانم سیاه پوست فشار خون، ضربان قلب و دمای بدنم رو اندازه گرفت و یه دستبند کاغذی دور دست چپم قفل کرد که اسمم روش بود، یه بارکد و یه عالمه شماره. رفتم روی صندلی نشستم. ده دقیقه بعد دوباره اسمم رو صدا زدند. رفتم ایستگاه بعدی. یه خانم پرستار بود پشت یه کامپیوتر. چند سوال ازم پرسید و برام آزمایش خون، نوار قلب و رادیو گرافی نوشت. ایستگاه نوار قلب ده دقیقه طول کشید و رادیوگرافی پنج دقیقه. اصلا جایی اونقدر معطل نشدم که وقت کنم لپ تاپم رو در بیارم. تازه، به ایستگاه آزمایش خون که رسیدم قبلا یه بار صدا زده شده بودم. چهار تا لوله آزمایش از خونم دادم و رفتم تو سالن انتظار نشستم. ساعت چهار و نیم بود و همه آزمایشا رو انجام داده بودم. حدس می زدم حداکثر یه ساعت دیگه برا دیدن دکتر صدا زده می شم. خب، به هر حال لپ تابم رو باز کردم و شروع کردم به کار. نیم ساعت بعد یه خانم اومد و  پنج شش تا اسم رو صدا زد. دو سه نفر باهاش رفتن  به سمت اتاق دکترا. بقیه هم جواب ندادن.

ساعت شش و نیم بود. پاشدم شروع کردم به قدم زدن تو سالن انتظار. تا شش ساعت معطل شدن هم هنوز خیلی مونده بود. یه خانم دیگه اومد پنج شش نفر رو صدا زد. دو سه نفر جواب دادن و رفتن به سمت اتاق دکترا، یا حداقل من اینطوری حدس می زدم. سالن انتظار شلوغتر شده بود. حالا دیگه داشتم بهش عادت می کردم. آدما رو همین طور از نظر گذروندم. اصولا از دو گروه بودن. یا آمریکای جنوبی یا سیاه پوست. فقط همین دو گروه. تازه، همه کارمندایی هم  که دیده بودم از این دو گروه بودن. روی یه تابلو چسبیده به دیوار ورودی سالن انتظار نوشته بود اینجا Shelter  نیست و فقط برای بیماران این بیمارستان و همراهان آنهاست.

لپ تاپم همین طور رو زانوم بود. دو نفر بغل دستم تند و تند اسپانیایی حرف می زدند و سمت راستیم با خودش یه چیزایی می گفت. یکی که خوابیده بود و رسما خروپف می کرد. دختر و پسری که چند ساعتی بود تو بغل هم خوابیده بودن پاشدن و رفتن برا شامشون پیتزا خریدن و برگشتن. ساعت از ده و نیم شب گذشته بود. و چند تا پرستار اومده بودن پنج شش تا اسم رو صدا زده بودند و دو سه نفر رو به سمت اتاق دکترا برده بودن. خسته شده بودم. رفتم و از اون کسی که فشار خون و ضربان قلب و دمای بدنم رو اندازه گرفته بود پرسیدم که چقدر دیگه طول می کشه. گفت طول می کشه ولی نمی دونم چقدر؛ در اتاقای پشتی تصمیم می گیرن و من اینجام و از چیزی خبر ندارم. گفتم حدودا چقدر، دو ساعت، ده ساعت، بیست ساعت. گفت هر چی من بگم فقط حدسه. با خودم گفتم اگه تا یازده و نیم خبری نشه می رم خونه. رفتم رو یه صندلی کنار پریز برق نشستم و لپ تاپم رو به برق زدم.

ساعت یازده و چهل دقیقه از بلند گو اسمم رو صدا زدن برم station 10. می دونستم این ایستگاه دکترا نیست. من به سمت چپ نپیچیدم. به سمت راست پیچیدم و رفتم Station 10. اونجا یه سری سوال و جواب راجع به شغل و آدرس و صد تا چیز دیگه ازم پرسیدن. گفتم کی نوبتم می شه. گفت امروز تعطیلیه و شلوغ نیست. بین هفته تا بیست و چهار ساعت باید منتظر بشی. برگشتم به سالن انتظار. شلوغتر شده بود. تعداد بی خانمانها هم بیشتر. نگهبانا یه جوون سیاهپوست رو با اشاره صدا زدن و از بیمارستان انداختن بیرون. داشتم فکر می کردم آیا اصلا دکتری در کاره؟ آیا واقعا کسی دکتر رو می بینه؟ حالا دیگه کارمندا همه عوض شده بودن. یه خانم دوباره اومد پنج شش تا اسم رو صدا زد و دو نفر رو به سمت چپ برد. احساس می کردم از پنج شش تا اسم چندتاشون تکرارین. شایدم اصلا وجود نداشتن. دختر و پسری که تنگ تو بغل هم خوابیده بودن پاشدن و لنگان لنگان رفتن بیرون برا هوا خوری.

اینجا cook County Hospital بود. وابسته به دانشگاه ایالتی UIC. تبلیغات زیادی از این دانشگاه توی قطار دیده بودم. در مورد آزمایشات روانپزشکی. به شرکت کننده ها پول هم می دادن. با خودم فکر می کردم حالا که اینجا کسی قرار نیست دکتری رو ببینه پس همه تحت آزمایش روانپزشکی دانشگاه UIC هستن. نمی دونم چی، آزمایش صبر و حوصله؟ ساعت یک بعد از نصف شب بود. لپ تاپم رو بستم، گذاشتم تو کولم و به سمت در خروجی حرکت کردم. یه خانم اومد دو سه تا اسم جدید و دو سه تا اسم تکراری یا تقلبی رو خوند. بیرون داشت بارون می اومد. منم داشتم به این فکر می کردم که ماشینم رو آخرین بار کجا پارک کردم. دستبند کاغذی هنوز به دستم بسته بود.

May 30th, 2011, Chicago, IL

CHICAGO BOOTH 2

11/22/2009

مردم آمریکا

مردم آمریکا اصولاً به دنبال FUN (تفریح) هستند. نقش FUN در زندگی آنها بسیار حیاتی است و این حقیقت که این مردم مصرف گراترین انسانهای روی زمین هستند در این نکته نهفته است. هر کاری که می کنند هدفشان FUN است. اگر می خواهند دریک سمپوزیم یا کلاس تئاتر شرکت کنند هدفشان FUN است. وقتی می خواهند از تو بپرسند که مثلا نمایشگاه چه طور بود یکی از سوالاتشان احتمالا این است “Was it fun? “. وقتی یک مهمانی برای جمع آوری اعانه (Charity lunch) ترتیب می دهند به دنبال FUN هستند. داشتن FUN نقش مهمی در زندگی آنها و برنامه های بلند مدتشان بازی می کند.

مردم آمریکا انسانهایی مثبت نگرند. همه چیز به نظرشان عالی (Great) است مگر اینکه خلافش ثابت شود. دنیا به نظرشان فقط آمریکا است و بقیه اش معلوم نیست چه نقشی در زندگی آنها بازی می کند. نه اینکه نژاد پرست باشند. به نظر بعضی از آنها که بقیه کشورها را می شناسند، این کشورها مکانهای Beautiful ی هستند که بهتر است گاهی برای داشتن FUN به آنها سفر کرد و یا برنامه ریزی می کنند که بعد از بازنشستگی به کشورهای جهان سوم بروند و به مردم این کشورها کمک کنند. آنهایی هم که بقیه کشورها را نمی شناسند، خوب، این کشورها در زندگی آنها هیچ نقشی ندارد.

مردم آمریکا حوادثی را که در عراق و افغانستان و … رخ می دهد خیلی غم انگیز (Sad) می دانند ولی معتقدند که واقعیت دارد. سر خود را به این طرف و آن طرف تکان می دهند و می گویند: It’s so sad, but it’s true!. یکی از بزرگترین مشکلات فرهیختگانشان حقوق حیوانات (Animal right) است و با تولید انبوه حیوانات  و کشتار فجیع آنها مشکل اساسی دارند. بنابراین گوشت نمی خورند و کفش چرمی نمی پوشند و پالتو پوست سه هزار دلاری به تن نمی کنند.

مردم آمریکا علاقه ای به صحبت در مورد مذهب و سیاست نشان نمی دهند و فکر خود را با این مسائل مشغول نمی کنند. بر عکس از بحث در مورد غذا، فرهنگ و فیلم خیلی خوششان می آید. انگار و به مرور زمان این امر به یک قانون نانوشته تبدیل شده است.. بعد از سالها اولین زمانی که عموم مردم وارد بحث در حوزه سیاست شدند و فکرشان به این دلیل مشغول شد؛ بحران شدید اقتصادی و انتخابات اخیر بوده است. آزادی سیاسی در این کشور در حوزه فعالیت های کارگری شدیدآ محدود می شود و FBI با این گونه فعالیت ها به شدت برخورد می کند. روز کارگر در همه جا اول ماه می است و در آمریکا هفت سپتامبر. مردم اینجا اتحادیه های کارگری را دوست ندارند و معتقدند آنها – همانند مافیا در ایتالیا –  فاسد (Corrupt) هستند و یا فاسد شده اند.

مردم آمریکا کار می کنند و بسیار بیشتر مصرف. ابعاد همه چیز در اینجا بزرگ است. از ماشین های معروف آمریکایی تا یخچال و اجاق گاز و قهوه ساز. همه چیز برای مصرف بیشتر طراحی شده است. دراینجا هر چه بیشتر خرید کنی ارزانتر تمام می شود. قیمت یک کیلو برنج، دو دلار و قیمت بیست و پنج کیلوی آن، پانزده دلار است. قیمت یک باطری قلمی، یک و نیم دلار و قیمت بسته شانزده تایی آن نه دلاراست. بنابراین، این مردم موقع خرید صندوق عقب بزرگ ماشینشان را پر می کنند و قسمت زیادی از آن را دور می ریزند. اینجا کشوری است که حداقل حقوق بیش ازهفت برابر حداقل حقوق در ایران است و هزینه مواد غذایی، پوشاک، مسکن و سایر ضروریات زندگی – به جز انرژی – تفاوت چندانی با ایران ندارد.

مردم آمریکا ماجراجویی را دوست دارند و علاقه مندند گاهی ترس را تجربه کنند. ولی در واقع به جز یازده سپتامبر هیچ وقت ترس را تجربه نکرده و با تعجب فراوان می پرسند، تو واقعاً هواپیمایی که قصد بمباران شهر را دارد با چشم خود دیده ای. بنابراین برنامه ها و مسابقات بسیار متنوع تلویزیونی (مثل Fear Factor) ترس را برای آنها بازسازی می کنند. آمریکایی ها عاشق تنوع هستند.

CHICAGO BOOTH 1

11/22/2009

در دنیای سرمایه داری خاص آمریکا، شرکت ها با مودبانه ترین روش ها سعی می کنند هر طوری که شده، جیبتان را خالی کنند. دقیقا عبارت عامیانه فوق گویاترین عبارت ممکن است. چطور؟ عرض می کنم.

اصولا با هر شرکتی هر کاری داشته باشید  منجر به یک قرارداد یا توافقنامه می شود. اگر قرارداد ببندید معمولا فسخ آن پنالتی دارد. متن قرارداد یا توافقنامه شامل چندین پاراگراف طولانی با فونت ریز است که برای یک آمریکایی هم مطالعه آن به سرعت و دقت امکانپذیر نیست. خارجیهایی که زبان مادریشان غیر انگلیسی است که جای خود دارد. معنی این پاراگراف های طولانی و ریز که به مودبانه ترین شکل ممکن و در فضایی زیبا و پاستوریزه  توسط شما و آن شرکت تایید و امضاء می شود، البته بعداً به شفاف ترین شکل ممکن و با واحد دلار به عنوان جریمه برای شما روشن خواهد شد. ولی محتوای کامل پاراگراف ها البته همچنان مبهم باقی می ماند. قوانینی که حتی به ذهن شما خطور نمی کند. چند مثال:

1- بانک: کارت اعتباری و دبیت کارت

اصولا بیشتر امور در آمریکا با استفاده از کارت های اعتباری و دبیت کارت ها انجام می شود. دبیت کارت معادل سیبای بانک ملی ایران است. با این تفاوت که اگر شما در حساب دبیت کارت خود پول نداشته باشید و تصادفا یک پاکت شیر دو دلاری خرید کنید با این توجیه  که شما مشتری ارزشمندی (Valued Customer) برای بانک هستید، دو دلار توسط بانک پرداخت شده و بانک از شما به طور مودبانه حداقل سی و پنج دلار Service fee می گیرد و در واقع شما سی و پنج دلار جریمه می شوید. این اتفاق و این خریدهای کوچک توسط شما ممکن است چند بار اتفاق بیفتد و تازه صورتحساب جریمه ها به آدرس منزل شما پست شود.

کارت اعتباری بر اساس خوش حسابی شما و طی یک فرایند طولانی و پیچیده در اختیار شما قرار می گیرد و شما می توانید بدون داشتن پول خرید کنید. مدیریت این خریدها و میزان اعتبار شما در نوع خود پیچیده بوده و ذهن را می تواند حسابی مشغول کند. ضمن این که اگر درست رعایت نکنید باید به بانک خود سود زیادی بدهید و در صورت رعایت کردن نکات فنی، چون فکر می کنید اعتبار دارید ، در این دنیای شدیداً مصرف گرا دائما خرج می کنید و حداقل همیشه هفت هشت هزار دلار بدهکارید. انگار که در یک سلسله دائما بدهکار قرار می گیرید.

2- مخابرات و اینترنت: رومینگ – In come

این هم در نوع خود داستانی دارد. چندین ارائه دهنده خدمات مخابرات و اینترنت (Provider ) در آمریکا وجود دارد که هر کدام پیشنهادات خاص و پیچیده خود را به شما می دهند و نهایتا شما هر کدام را که انتخاب کنید در ماه کمتر از چهل و پنج دلار نمی شود. حالا چه صحبت کنید چه نکنید. فرض کنید در یک ماه زیادتر از حداقل ماهیانه خود صحبت کنید هیچگونه هشداری به شما داده نمی شود. صورتحسابی (Bill) که آخر ماه به دست شما می رسد بعد از عبارت Thank you می گوید که شما دویست دلار بیشتر صحبت کرده اید و بعد از روئت یک سری محاسبات پیچیده می بینید که باید این ماه دویست و هفتاد و پنج دلار و بیست و پنج سنت بپردازید.! یک سری از انواع خدمات این عزیزان در نگاه اول ماهیانه ده دلار است و همه چیز به نظر عالی می آید. با لبانی خندان قرارداد می بندید اما آخر ماه همان چهل و پنج دلار است، چون رومینگ بین المللی برای شما حساب شده، هر کس به شما زنگ بزند به پای شما هم حساب می شود (Income)، دقایق اضافه چند برابر حساب شده و …. البته در صورتی که شما خیلی اهل مطالعه باشید ردپای همه این قوانین و محاسبات را ممکن است در متن قرارداد یا وب سایت Provider یا یک جای دیگری پیدا کنید.

3- راهنمایی و رانندگی : حتی محتاط ترین و منضبط ترین راننده ها هم جریمه می شوند.

حتماً همین طور است. همان قوانین زیاد و پیچیده را به یاد بیاورید. لطفا به جای آن علائم راهنمایی و رانندگی را قرار دهید. توی یک کوچه پارک می کنید. اطراف را به دقت نگاه می کنید. همه چیز روبه راه است. پارک می کنید. می روید و برمی گردید. جناب اتوموبیل جرثقیل سواری کرده یا دارد می کند. اصطلاحاً Tow شده است. چیزی نیست چهارصد و بیست دلار جریمه شده اید. شما همه علائم را چک کرده اید اما ته کوچه – فرض کنید کوچه زیاد دراز نیست- روی یک تابلو کوچک ساعات پارک ممنوع درج شده است، اما شما ندیده اید. با ماشینتان زیاد کار ندارید و نزدیک منزل یک جای امن برای سه روز پارک است. روز چهارم پنجاه دلار جریمه می شوید. چون روز دوم از زمان پارک کردن شما، یک علامت Street Cleaning روی درخت ها نصب شده و اعلام کرده از ساعت نه صبح تا چهار عصر قرار است خیابان تمیز شود. به فکر شما حتی خطور هم نکرده است. شاید هم این جریمه به خاطر این باشد که ورزشگاه نزدیک منزل شما آنروز مسابقه بیسبال دارد. خوب شما احتمالا تابلوی مربوطه را دیده اید، اما فراموش کرده اید بروید در سایت ورزشگاه، روزهای مسابقه را پیدا کنید. مگر ذهن چقدر گنجایش دارد.

Chicago – Winter 2009

11/22/2009

 

 

 

 

Downtown Chicago

11/22/2009


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.