Rally in Chicago, IL against corporates greed
October 7th, 2011, around 6 pm, Chicago downtown, IL
People were shouting “We are the 90 percent” and “Tax got bailed out, We got sold out”
ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که وارد اورژانس Cook County hospital واقع در غرب شیکاگو شدم. دو هفته ای بود عضلات سمت راست سینه ام درد می کرد، می خواستم یه چک آپ بکنم. گفته بودند اگه به اورژانس این بیمارستان مراجعه کنی همه چیز مجانی خواهد بود، فقط یه پنج شش ساعتی تو صف باید بمونی. من هم چون بیمه نداشتم و حدس می زدم این چک آپ چهارصد- پنصد دلار برام هزینه خواهد داشت رفتم جلو. لپ تاپم و یه مقدار خوراکی توی کولم گذاشتم و راه افتادم. به محض ورود و پذیرش توسط یک آقای اهل آمریکای جنوبی رفتم ایستگاه بعدی. در اون ایستگاه یه خانم سیاه پوست فشار خون، ضربان قلب و دمای بدنم رو اندازه گرفت و یه دستبند کاغذی دور دست چپم قفل کرد که اسمم روش بود، یه بارکد و یه عالمه شماره. رفتم روی صندلی نشستم. ده دقیقه بعد دوباره اسمم رو صدا زدند. رفتم ایستگاه بعدی. یه خانم پرستار بود پشت یه کامپیوتر. چند سوال ازم پرسید و برام آزمایش خون، نوار قلب و رادیو گرافی نوشت. ایستگاه نوار قلب ده دقیقه طول کشید و رادیوگرافی پنج دقیقه. اصلا جایی اونقدر معطل نشدم که وقت کنم لپ تاپم رو در بیارم. تازه، به ایستگاه آزمایش خون که رسیدم قبلا یه بار صدا زده شده بودم. چهار تا لوله آزمایش از خونم دادم و رفتم تو سالن انتظار نشستم. ساعت چهار و نیم بود و همه آزمایشا رو انجام داده بودم. حدس می زدم حداکثر یه ساعت دیگه برا دیدن دکتر صدا زده می شم. خب، به هر حال لپ تابم رو باز کردم و شروع کردم به کار. نیم ساعت بعد یه خانم اومد و پنج شش تا اسم رو صدا زد. دو سه نفر باهاش رفتن به سمت اتاق دکترا. بقیه هم جواب ندادن.
…
ساعت شش و نیم بود. پاشدم شروع کردم به قدم زدن تو سالن انتظار. تا شش ساعت معطل شدن هم هنوز خیلی مونده بود. یه خانم دیگه اومد پنج شش نفر رو صدا زد. دو سه نفر جواب دادن و رفتن به سمت اتاق دکترا، یا حداقل من اینطوری حدس می زدم. سالن انتظار شلوغتر شده بود. حالا دیگه داشتم بهش عادت می کردم. آدما رو همین طور از نظر گذروندم. اصولا از دو گروه بودن. یا آمریکای جنوبی یا سیاه پوست. فقط همین دو گروه. تازه، همه کارمندایی هم که دیده بودم از این دو گروه بودن. روی یه تابلو چسبیده به دیوار ورودی سالن انتظار نوشته بود اینجا Shelter نیست و فقط برای بیماران این بیمارستان و همراهان آنهاست.
…
لپ تاپم همین طور رو زانوم بود. دو نفر بغل دستم تند و تند اسپانیایی حرف می زدند و سمت راستیم با خودش یه چیزایی می گفت. یکی که خوابیده بود و رسما خروپف می کرد. دختر و پسری که چند ساعتی بود تو بغل هم خوابیده بودن پاشدن و رفتن برا شامشون پیتزا خریدن و برگشتن. ساعت از ده و نیم شب گذشته بود. و چند تا پرستار اومده بودن پنج شش تا اسم رو صدا زده بودند و دو سه نفر رو به سمت اتاق دکترا برده بودن. خسته شده بودم. رفتم و از اون کسی که فشار خون و ضربان قلب و دمای بدنم رو اندازه گرفته بود پرسیدم که چقدر دیگه طول می کشه. گفت طول می کشه ولی نمی دونم چقدر؛ در اتاقای پشتی تصمیم می گیرن و من اینجام و از چیزی خبر ندارم. گفتم حدودا چقدر، دو ساعت، ده ساعت، بیست ساعت. گفت هر چی من بگم فقط حدسه. با خودم گفتم اگه تا یازده و نیم خبری نشه می رم خونه. رفتم رو یه صندلی کنار پریز برق نشستم و لپ تاپم رو به برق زدم.
ساعت یازده و چهل دقیقه از بلند گو اسمم رو صدا زدن برم station 10. می دونستم این ایستگاه دکترا نیست. من به سمت چپ نپیچیدم. به سمت راست پیچیدم و رفتم Station 10. اونجا یه سری سوال و جواب راجع به شغل و آدرس و صد تا چیز دیگه ازم پرسیدن. گفتم کی نوبتم می شه. گفت امروز تعطیلیه و شلوغ نیست. بین هفته تا بیست و چهار ساعت باید منتظر بشی. برگشتم به سالن انتظار. شلوغتر شده بود. تعداد بی خانمانها هم بیشتر. نگهبانا یه جوون سیاهپوست رو با اشاره صدا زدن و از بیمارستان انداختن بیرون. داشتم فکر می کردم آیا اصلا دکتری در کاره؟ آیا واقعا کسی دکتر رو می بینه؟ حالا دیگه کارمندا همه عوض شده بودن. یه خانم دوباره اومد پنج شش تا اسم رو صدا زد و دو نفر رو به سمت چپ برد. احساس می کردم از پنج شش تا اسم چندتاشون تکرارین. شایدم اصلا وجود نداشتن. دختر و پسری که تنگ تو بغل هم خوابیده بودن پاشدن و لنگان لنگان رفتن بیرون برا هوا خوری.
…
اینجا cook County Hospital بود. وابسته به دانشگاه ایالتی UIC. تبلیغات زیادی از این دانشگاه توی قطار دیده بودم. در مورد آزمایشات روانپزشکی. به شرکت کننده ها پول هم می دادن. با خودم فکر می کردم حالا که اینجا کسی قرار نیست دکتری رو ببینه پس همه تحت آزمایش روانپزشکی دانشگاه UIC هستن. نمی دونم چی، آزمایش صبر و حوصله؟ ساعت یک بعد از نصف شب بود. لپ تاپم رو بستم، گذاشتم تو کولم و به سمت در خروجی حرکت کردم. یه خانم اومد دو سه تا اسم جدید و دو سه تا اسم تکراری یا تقلبی رو خوند. بیرون داشت بارون می اومد. منم داشتم به این فکر می کردم که ماشینم رو آخرین بار کجا پارک کردم. دستبند کاغذی هنوز به دستم بسته بود.
May 30th, 2011, Chicago, IL